از گستره می آیی، زمین میشوی
تاریک را میگیری، ای بی از چهره و خال
از دستِ نسیان به دستِ هوش
از دستِ هوش به دستِ نسیان
تقدیرِ آدمی، دست به دستِ هذیان میشود
تا از کی بیاید، تا از روشنی بپاشد
روشناییِ فردا، هذیان تلخیست
طعنه به راههای هوش
وقتی همه، نابهنگام است
کسی از آویزان میشود
از خاطرهای؛
نه از گسستی که حلق، کف میکند
از گرهی؛
نه از کبودی که مرگ، عریان میکند
و از نگاهی که جسم را بی از ادراک، میساید
تا اناالحق از پنچرههای بسته، باز او شود
دست، از حرف پريشان
حرف، از پريشان دست
گيج، از ارتفاع حرف
دست، از پریشان گيج
دست، ديدار تا پوسيدن
ديدار، پوسيدن از دست
خواب، از سايه دیدار
دست، از سايه خواب
گر بخوانیام به دقِّ تن ـ هایی
پیش پرده آ، تنام خیره توست
دستِ تنام راهِ تنات میگیرد
گر بخوانمات به دقِّ تن ـ هایی
دست های به آسمان گشوده شده
اندوه نکبت بارِ فرشتگانِ به زمین خیره شده
به راه تیره و پوزه های سیاه و سفید شده
خلقی که دست ندارد به نیایشِ تکرار شده
اینجا غرورِ خود ارجاعِ آماسیده
آنجا تنفر خود ارضای به شهر پاشیده
خاطراتِ زورآورِ همیشه همان
ماجرای پیر ولی نارسیده زمان
تکرارِ گشودگی، خیرگی
تکرارِ شهر، پاشیدگی
آسمانِ افسرده و زمینِ ترسیده
دست های کنون به جیب، غلتیده
